ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

30

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

[ او گويد : ] عمر بن سعد ، از سليمان اعمش ، از ابراهيم نخعى ، از قول قعقاع بن ابرد طهورى براى ما نقل كرد كه مى گفته است : به خدا سوگند ، من نزديك على عليه السلام ايستاده بودم ، در صفين روز جنگ خميس قبيله مذحج كه در ميمنه سپاه على بودند با افراد قبايل عك و لخم و جذام و اشعرى ها ، كه همگى در جنگ با على پافشارى مى كردند ، روياروى شدند و به خدا سوگند ، در آن روز چنان جنگى از ايشان ديدم و از برخورد شمشيرها با سرها و كوبيدن سم اسبان بر زمين و كشتگان چنان هياهويى شنيدم كه بانگ فرو ريختن و از هم پاشيدن كوهها و غرش رعد چنان آوايى نداشت و در سينه‌ها بيش از آن اثر نمى گذاشت ، به على عليه السلام نگريستم كه به پاى بود نزديكش شدم كه مى گفت : لا حول و لا قوة الا بالله ، بار خدايا ، به تو شكوه برده مىشود و از تو يارى مى جويند . و چون نيمروز فرا رسيد شخصا حمله كرد و عرضه مى داشت : پروردگارا ، در اين پيكار ميان ما و قوم ما ، به حق داورى كن كه تو بهترين داورانى . على ( ع ) در حالى كه شمشير برهنه و آخته در دست داشت به مردم حمله كرد و به خدا سوگند تا نزديك به يك سوم شب كسى جز خداوند پروردگار جهانيان ميان مردم مانع نبود . آن روز سرشناسان عرب كشته شدند و بر سر على عليه السلام نشان سه ضربت و بر رخسارش نشان دو ضربت پديدار شد . نصر مى گويد : گفته شده است كه على عليه السلام هيچ گاه زخمى نشد . در آن روز خزيمة ثابت ذو الشهادتين كشته شد و از مردم شام هم عبد الله بن ذى الكلاع حميرى كشته شد . معقل بن نهيك بن يساف انصارى چنين سرود : « واى بر جان من و چه كسى سوزوگدازش را شفا مى بخشد كه آن تبهكار گمراه كننده جان به در برد . . . » مالك اشتر نيز چنين سرود : « ما همين كه آفتاب برآمد حوشب را كشيم و پيش از او ذو الكلاع و معبد را كه به ميدان آمده بودند كشتيم . . . »